محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

5537

تاريخ الطبرى ( فارسي )

« و برادر از برادر جدا شده بود . « گروهى از دنيا برون شده بودند « و كالايشان در هر بازار به فروش مىرسيد . « و غريبى كه خانه اش دور بود ، « بى سر در ميان راه افتاده بود . « در نبرد دو گروه ، وارد شده بود ، « و نمىدانستند از كدام گروه است . « پسر به پدر خويش نمىپرداخت ، « و دوست بى دوست گريخته بود . « هر چند چيزهاى گذشته را از ياد ببرم « پيوسته دار الرقيق را به ياد دارم . » گويند : يكى از سرداران خراسان كه با طاهر بود و مردى دلير و جنگاور بود ، روزى براى نبرد برون شد و گروهى را ديد كه برهنه بودند و سلاح نداشتند و از روى بىاعتنايى و تحقيرشان ، به ياران خويش گفت : « همينها كه مىبينم با ما نبرد مىكنند ! » به دو گفته شد : « آرى همينها كه مىبينيمشان آفتند . » گفت : « چه بد مردميد كه از اينان روى مىگردانيد و از آنها بيم مىكنيد ! در صورتى كه سلاح و لوازم و نيرو داريد و دلير و شجاعيد ، كيد اينان كه مىبينم به كجا مىرسد كه سلاح ندارند و لوازم همراهشان نيست و سپر ندارند كه حفظشان كند . » گويد : پس خراسانى كمان خويش را به زه كرد و پيش رفت . يكى از آنها خراسانى را بديد و آهنگ وى كرد ، يك حصير قير آلود به دست داشت و يك توبره زير بغل داشت كه سنگهايى در آن بود . همين كه خراسانى تيرى به او مىافكند ،